تبلیغات
ناز تو - او...


ناز تو

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

خاکش لرزید
و عرقش برپیشانی خورشید سایه افکند
از خط بیکران افق گذشت
و پای در دشت بی پژواک واژه هایم گذاشت
صدایش تا سقف آبی آسمانم رفت
تا ان سوی خدا
خاطراتش گندم زار را غمگین کرد
فریادش خوشبختی را پریشان
با چشمان حسرت زده اش لاله های دلم را آب داد
شاید میخواست فصل بیداری زمین را تکرار کند
بی مرزی شب ها را درنوردید
ومهمان خال های سرخ عشق شد
مثل پرنده ایمان اورد
و به من اموخت لحظه ی تجلی انسان
لحظه ی شکفتن بهار
لحظه ی ایمان ممتدی است
که به درگاه تو دارم
مرا در لحظه ها رویاند
مرا در لحظه ها محو کرد...



نوشته شده در جمعه 11 اسفند 1391 | ساعت 01:10 ب.ظ | توسط شهرزاد |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت