تبلیغات
ناز تو - بیا...


ناز تو

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

ای میان سخن های سبز
امشب دست هایم نهایت ندارند
بیا از شاخه های اساطیری میوه هایم را بچین
ای قدیمی ترین غزل شب
من هنوز موهبت های مجهول زندگی ام را خواب میبینم
با اولین نسیم الهام از پشت دیوار دستمال خواب های سنگین مرا باد برد
 من مثل یک عروسک زیر باران ترک خوردم
هیچ دستی مرا به خود نخواند
بیا...
بیا...
تنفس عاشقانه ات
 سفالینه ی تنهایی ام را شکست
میعاد ما بیشه ی نور شد
پیراهنم هنوز پر از تنفس توست
ای متن قدیم شب
بیا که امشب دست هایم نهایت ندارند


نوشته شده در یکشنبه 2 تیر 1392 | ساعت 10:42 ب.ظ | توسط شهرزاد |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت